۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

امید به دنیایی بهتر


از او سوال کردم

دوست من

آیا می‌‌توان به دنیای بهتری امیدوار بود؟

آیا جنگ، کلمه نامفهومی خواهد شد؟

آیا انسان زمینی، گرسنه نخواهد ماند؟

آیا خط مرز، آوای وداع را از سر خواهد گرفت؟

آیا می‌‌توان، به یک زمین و یک انسان امید داشت؟

آیا می‌‌توان همه برای همه

زندگی‌ کنیم؟

برقصیم؟

عشق بورزیم؟

و گاه گاهی‌ هم گوشهٔ غمگینی در بغل بگریم؟



آیا خورشید در همه جا

با محبّتش، همه را با آرامی نوازش خواهد داد؟



آیا ماه در همه جا

با نگاه عاشقش، همه را به طور یکسان جادو خواهد کرد؟

من سوال کردم

می‌ توانم امیدوار باشم؟

که عشق، در همه جا یکسان جاری شود؟

که نان، در همه جا یکسان همه را دیدار کند؟

که قلبها، در همه جا آوایی یکسان ازسردهند؟

که عقلانییت، در همه جا یکسان حکومت کند؟

که دستها، مرزها را نابود کنند؟

که شادی، در همه جا یکسان قسمت شود؟

و غمگینی


نه

انسانها همین هستند، که هستند

دنیای بهتری وجود نداشت

وجود ندارد

و وجود نخواهد داشت



چهرهٔ سرخوردگی نمی خواهد که بپذیرد

هر روز ه به اندازه ۱۲ میلیارد انسان

غذا تولید می‌‌شود

ولی‌ بیش از نیمی از آن‌

در این دنیای بی‌ رحم

به دور ریخته می‌‌شود

زیرا که حرص و طمع تصمیم میگیرد

و اما میلیونها چشم گرسنه در انتظارند



من مردی را در فیلمی دیدم

در اطاقی

پر از مانیتور و اطلاعات

او در کمتر از یک ثانیه یک "ترنساکسیون" می‌‌فرستد

بدینگونه او تعیین می‌‌کند

گرسنگی و سیری را

سرنوشت میلیون‌ها انسان را

از او سوال کردند

آیا این عدالت است؟

آیا این با وجدان همبسته است؟

در هر ریتم ثانیه ای

سرنوشت‌ها فریاد می کشند

دهقان‌ها محتاجند

دهقان‌ها میمیرند

میلیون‌ها کودکانی

که به کار مجبورند

میلیون‌ها کودکانی

که اجازه آموختن ندارند

میلیون‌ها کودکانی

که میمیرند



او گفت

امریکا یک کشور آزاداست

اگر می‌‌خواهید تغییری بدهید

آنگاه به چین مهاجرت کنید



سیاستمدارن با هم صحبت می‌‌کنند

ما تمام سعی‌ خود را می‌‌کنیم

که ذخیره پولی شهروندان کوچک از بین نرود

ولی‌ شهروندان کوچک بیلیون پولی را ندارند

دورو یی متقابلا عریان است



دیروز

پدرانم را

آدم هایی‌ طماع و شیطان صفت

بعنوان رساندن پیام نجات بخش الهی

برای خرید و فروش

به بازار‌ها بردند

جنگ‌ها به پا کردند

دزدیدند

بردند

خوردند

کشتند

و کوهی از جسد‌ها بر روی‌هم انباشتند



امروز

انسان‌ها را

بنو عی دیگر ، با شکلی‌ کاملا مدرن

در بازار‌ها به عرصه خرید و فروش می‌‌گذارند

جنگ‌ها بر پا می‌‌کنند

می دزدند

می برند

می خورند

می کشند

تا شاید

طمع بی‌ انتها و سیری ناپذیر

اندک انسان هایی

به هر شیوه ا ی ارضا گردد

و فردا



در سرزمینی

که در آن‌ حق بشر را

بعنوان تنها پیامی با سربلندی جشن میگیرند

دورو یی متقابلا عریان است



نه

انسانها همین هستند، که هستند

دنیای بهتری وجود نداشت

وجود ندارد

و وجود نخواهد داشت



نه

انسانها هرگز نمی خواهند

که بیاموزند، و ازگذشته عبرت بگیرند



ولی‌ من نمی خواهم، که بپذیرم

میخواهم، که مرزها را با گلها محو کنم

میخواهم، که عشق را با نور خورشید در هم آمیزم

من میخواهم، که جنگ را با عشق آب پاشی‌ کنم

میخواهم، که خوشبختی رادر چهرهاتان شاهد باشم

میخواهم، که شادی را در چشم هاتان ببینم

من میخواهم، که عاقبت

د رایت انسانی را حس کنم

شاید

در یک آینده دور

کسانی خطوطم را بخوانند

و بگویند

یک نفر حق داشت

خواهش دارم 

آنگاه

لبخندی را بسوی ستاره ها بیاندازید



امید فریاد می زند

برای همهٔ قلبهای پژمرده

برای همهٔ دستهای دردناک

برای همهٔ دستهای محتاج

بسوی ستاره ها

در جستجوی آرامش

نه

امید نمی خواهد، که بپذیرد





۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

من در خواب خواب دیده ام


من با ترنم قطره‌های باران،
بر روی سقف آرزو خوابیدم،
بس زیبا،
بس خالص،
بس آرام.

صدای دریا مرا با خود می‌‌برد،
و ما در فضا یی‌ بی‌ زمان شناور بودیم،
دل‌هامان خود را با اشتیاق می‌‌گشودند.

من به خواب رفتم،
و در خواب خوابی را،
از تو،
از زندگی،‌
از عشق دیدم.
و من در خواب خوابی را دیدم،
همه چیز دیگر چندان سخت و سنگین بنظر نمی‌‌آمد،
همه چیز حقیقت را باز می‌‌تاباند،
همه راهها بوی آزادی را می‌‌دا‌‌دند،
همه دستها دیگر تشنه ‌نبودند.

قلب ها مان به یکدیگر نزدیکی را جستجو می‌‌کردند،
احساس بوی آزدی را نفس می‌‌کشید،
و افکار به آن‌ سوی افق،
آزاد،
در ماورای زمان و فضا،
آغاز به دویدن می‌‌کرد.

من خواب دیدم،
در خواب خواب تو را دیدم،
از عشق،
از دست هایت،
از چشم هایت.
اشتیاق قلب‌هامان را به درخشش در می‌‌آورد،
و ما در فضای بی‌ وزنی شناور بودیم،
و زندگی‌ دیگر آن‌ زندگی‌ نبود.


سحرگاه!
هنگامی‌ که با‌‌ آوای  خروسی دوبا ره چشم باز گشودم،
قلبم تو را برای همیشه و تا ابد  در خود جای  داد،
تا زمانی‌ که،
نفسی در من  باقی است.
تا زمانی‌ که،
زند گی آخرین نشان را از خود باز می‌‌تاباند.
تا زمانی‌ که،
افکار،
قدرت نقاشی تصاویری را از خود نشان می‌‌دهد.
چقدر زیباست!
من به خوابی که در خواب دیده‌ام فکر کردم،
چقدر زیباست!
و قلبم لبخندی را، تا ابد فریاد خواهد زد.

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

برف


برف می‌‌بارد
برف می‌‌بارد بروی جاده‌ای تنگ
سرد است زمین
و او‌ در تنها یی در گوشه‌ای خمیده
به انتظار نشسته است
تا شاید رهگذری
دستهای نجات را با خود حمل کند

باد هیولا
زوزه کشان
تا عمق اندام رنجورش
در خود هستی‌ ناخوشایندی را وصف می‌‌کند
سکوت تلخی‌ بر در جاده مرگ نشسته است

سرد است زمین
و او‌ به انتظار نشسته است
تا شاید رهگذری دستهای نجات را با خود حمل کند

موج دریا صدای ناشوم مرگ را
با خود به دیار نا آشنا می‌‌کشاند
و نیروی زندگی
هنوز در رگ‌های سرد در جریان است

سرد است زمین
و او‌ به انتظار نشسته است
تا شاید رهگذری دستهای نجات را با خود حمل کند

شب تیره
خبر غمگینی را با خود به انتظار نشسته است
و در آن سؤ شومینه گرم
دودش را در آسمان تیره پرتاب می‌‌کند

و نیروی زندگی
هنوز در رگ‌های سرد در جریان است

فردا صبح
او را افتاده در گوشه‌ای باز یافتند
با لبخندی بر لبانش
که از زندگی‌ سخن می‌‌گفت
خورشید هدیه می‌‌کرد گرمایش را
!افسوس



۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

باید دگر شد



 چه بودم.
چه هستم.
و‌ای آرزو،
چه خواهم شد.


پرستو در آسمان،
سبزه در دشت،
و ماهی‌ در دریا.


در کجای عالم سیر می‌‌کنم.
به امید کدامین راه نوینی،
چشم به انتظار مانده ام.


باید دگر بار،
ریشه دوانید.


باید چون نهالی سر برافراشت.
باید قلب پاکی را شست.
باید دستها را با هم پیوند داد.


باید بر روی دریا‌ها گام برداشت.
باید دستهای امید را،
بر اندام انتظار پیوند دگرباره ای زد.


اگر چه که خط برگشت ناپذیر زمان،
چون با دی عجولانه در گذر است.


باید دگر بار،
ریشه دوانید.

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

من پیرو قلبم خواهم بود



می‌ خواهم که
سرم را بر روی شانه ات بگذارم
طنین صدای قلبت را بشنوم
عطرت را ببویم
و گاهگاهی هم
در چشمانت مبهوت شوم
لبخندت را شاهد باشم
تو را محکم و سخت به خود بفشارم
و در آغوش کشم
نرم و لطیف
کاملا محتاطانه
با آهنگی آرام
با تو برقصم
و خواب ببینم

می خواهم
در شبی با تو
در کنارت
هنگامی‌ که به خواب می‌‌روی
هنگامی‌ که خواب می‌‌بینی
در تمام طول شب
تو را نظاره‌گر باشم
تا صبح سحر
هنگامی‌ که چشمانت
دوباره ‌‌گشوده شوند
و به من لبخندی هدیه ‌‌کنند

می خواهم
که در کنارت بر روی مبل
دستهایت را لمس کنم
هنگامی‌ که با هم نمایشی را می‌‌بینیم
هنگامی‌ که می‌‌خندی
یا غمگینی
هنگامی‌ که خشمگینی
یا خرسندی
می خواهم که اشکت باشم
و لبخندت

می خواهم
در هنگامی‌ که در جنگلی قدم زنان
من دست در دست
با تو
شاهد
تولد دوبا ره ی
گل های قرمز وحشی که
خود را رنگارنگ به نمایش می گذارند
باشم
و من یک شاخه گل قرمز وحشی را
به تو هدیه کنم

هنگامی‌ که
پرنده گان آواز عشق سر می دهند
و تو برای آنها دانه می پاشی
می خواهم که تو را نظاره‌ کنم
و قلبم دیوانه وار شروع به لرزیدن می‌‌ کند
و به ناگاه
لبخندی را باز می تاباند
و از قلبم
گرمای رضایت مطلق بر می خیزد
و بوی عطر گلهای وحشی

می‌ خواهم، با تو
در یک روز آفتابی در ساحلی
غروب خورشید را شاهد باشم
هنگامی‌ که ما تنگاتگ، همدیگر را
در آغوش می گیریم
هنگامی‌ که نظاره‌گر دیگران هستیم
هنگامی‌ که نوای موج دریا
قلبمان را نوازش می‌‌دهد
هنگامی‌ که خورشید با لبخندش
دلهای مان را گرما می‌‌بخشد

من پیرو قلبم خواهم بود
قلبم تو را فریاد می‌‌کشد
می خواهم که
با تو
تقسیم کنم
زندگی‌ را
غم را
شادی
و تنهایی‌ را

و فکر می‌‌کنم
که بدون تو
زندگی‌ نیمی از ارزشش را دارد
در جستجوی یافتن توضیحی
آیا
شاید
کلمه سحر آمیز، عشق باشد؟
من پیرو قلبم خواهم بود