۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

برف


برف می‌‌بارد
برف می‌‌بارد بروی جاده‌ای تنگ
سرد است زمین
و او‌ در تنها یی در گوشه‌ای خمیده
به انتظار نشسته است
تا شاید رهگذری
دستهای نجات را با خود حمل کند

باد هیولا
زوزه کشان
تا عمق اندام رنجورش
در خود هستی‌ ناخوشایندی را وصف می‌‌کند
سکوت تلخی‌ بر در جاده مرگ نشسته است

سرد است زمین
و او‌ به انتظار نشسته است
تا شاید رهگذری دستهای نجات را با خود حمل کند

موج دریا صدای ناشوم مرگ را
با خود به دیار نا آشنا می‌‌کشاند
و نیروی زندگی
هنوز در رگ‌های سرد در جریان است

سرد است زمین
و او‌ به انتظار نشسته است
تا شاید رهگذری دستهای نجات را با خود حمل کند

شب تیره
خبر غمگینی را با خود به انتظار نشسته است
و در آن سؤ شومینه گرم
دودش را در آسمان تیره پرتاب می‌‌کند

و نیروی زندگی
هنوز در رگ‌های سرد در جریان است

فردا صبح
او را افتاده در گوشه‌ای باز یافتند
با لبخندی بر لبانش
که از زندگی‌ سخن می‌‌گفت
خورشید هدیه می‌‌کرد گرمایش را
!افسوس



۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

باید دگر شد



 چه بودم.
چه هستم.
و‌ای آرزو،
چه خواهم شد.


پرستو در آسمان،
سبزه در دشت،
و ماهی‌ در دریا.


در کجای عالم سیر می‌‌کنم.
به امید کدامین راه نوینی،
چشم به انتظار مانده ام.


باید دگر بار،
ریشه دوانید.


باید چون نهالی سر برافراشت.
باید قلب پاکی را شست.
باید دستها را با هم پیوند داد.


باید بر روی دریا‌ها گام برداشت.
باید دستهای امید را،
بر اندام انتظار پیوند دگرباره ای زد.


اگر چه که خط برگشت ناپذیر زمان،
چون با دی عجولانه در گذر است.


باید دگر بار،
ریشه دوانید.

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

من پیرو قلبم خواهم بود



می‌ خواهم که
سرم را بر روی شانه ات بگذارم
طنین صدای قلبت را بشنوم
عطرت را ببویم
و گاهگاهی هم
در چشمانت مبهوت شوم
لبخندت را شاهد باشم
تو را محکم و سخت به خود بفشارم
و در آغوش کشم
نرم و لطیف
کاملا محتاطانه
با آهنگی آرام
با تو برقصم
و خواب ببینم

می خواهم
در شبی با تو
در کنارت
هنگامی‌ که به خواب می‌‌روی
هنگامی‌ که خواب می‌‌بینی
در تمام طول شب
تو را نظاره‌گر باشم
تا صبح سحر
هنگامی‌ که چشمانت
دوباره ‌‌گشوده شوند
و به من لبخندی هدیه ‌‌کنند

می خواهم
که در کنارت بر روی مبل
دستهایت را لمس کنم
هنگامی‌ که با هم نمایشی را می‌‌بینیم
هنگامی‌ که می‌‌خندی
یا غمگینی
هنگامی‌ که خشمگینی
یا خرسندی
می خواهم که اشکت باشم
و لبخندت

می خواهم
در هنگامی‌ که در جنگلی قدم زنان
من دست در دست
با تو
شاهد
تولد دوبا ره ی
گل های قرمز وحشی که
خود را رنگارنگ به نمایش می گذارند
باشم
و من یک شاخه گل قرمز وحشی را
به تو هدیه کنم

هنگامی‌ که
پرنده گان آواز عشق سر می دهند
و تو برای آنها دانه می پاشی
می خواهم که تو را نظاره‌ کنم
و قلبم دیوانه وار شروع به لرزیدن می‌‌ کند
و به ناگاه
لبخندی را باز می تاباند
و از قلبم
گرمای رضایت مطلق بر می خیزد
و بوی عطر گلهای وحشی

می‌ خواهم، با تو
در یک روز آفتابی در ساحلی
غروب خورشید را شاهد باشم
هنگامی‌ که ما تنگاتگ، همدیگر را
در آغوش می گیریم
هنگامی‌ که نظاره‌گر دیگران هستیم
هنگامی‌ که نوای موج دریا
قلبمان را نوازش می‌‌دهد
هنگامی‌ که خورشید با لبخندش
دلهای مان را گرما می‌‌بخشد

من پیرو قلبم خواهم بود
قلبم تو را فریاد می‌‌کشد
می خواهم که
با تو
تقسیم کنم
زندگی‌ را
غم را
شادی
و تنهایی‌ را

و فکر می‌‌کنم
که بدون تو
زندگی‌ نیمی از ارزشش را دارد
در جستجوی یافتن توضیحی
آیا
شاید
کلمه سحر آمیز، عشق باشد؟
من پیرو قلبم خواهم بود