۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

برف


برف می‌‌بارد
برف می‌‌بارد بروی جاده‌ای تنگ
سرد است زمین
و او‌ در تنها یی در گوشه‌ای خمیده
به انتظار نشسته است
تا شاید رهگذری
دستهای نجات را با خود حمل کند

باد هیولا
زوزه کشان
تا عمق اندام رنجورش
در خود هستی‌ ناخوشایندی را وصف می‌‌کند
سکوت تلخی‌ بر در جاده مرگ نشسته است

سرد است زمین
و او‌ به انتظار نشسته است
تا شاید رهگذری دستهای نجات را با خود حمل کند

موج دریا صدای ناشوم مرگ را
با خود به دیار نا آشنا می‌‌کشاند
و نیروی زندگی
هنوز در رگ‌های سرد در جریان است

سرد است زمین
و او‌ به انتظار نشسته است
تا شاید رهگذری دستهای نجات را با خود حمل کند

شب تیره
خبر غمگینی را با خود به انتظار نشسته است
و در آن سؤ شومینه گرم
دودش را در آسمان تیره پرتاب می‌‌کند

و نیروی زندگی
هنوز در رگ‌های سرد در جریان است

فردا صبح
او را افتاده در گوشه‌ای باز یافتند
با لبخندی بر لبانش
که از زندگی‌ سخن می‌‌گفت
خورشید هدیه می‌‌کرد گرمایش را
!افسوس