من با ترنم قطرههای باران،
بر روی سقف آرزو خوابیدم،
بس زیبا،
بس خالص،
بس آرام.
صدای دریا مرا با خود میبرد،
و ما در فضا یی بی زمان شناور بودیم،
دلهامان خود را با اشتیاق میگشودند.
من به خواب رفتم،
و در خواب خوابی را،
از تو،
از زندگی،
از عشق دیدم.
و من در خواب خوابی را دیدم،
همه چیز دیگر چندان سخت و سنگین بنظر نمیآمد،
همه چیز حقیقت را باز میتاباند،
همه راهها بوی آزادی را میدادند،
همه دستها دیگر تشنه نبودند.
قلب ها مان به یکدیگر نزدیکی را جستجو میکردند،
احساس بوی آزدی را نفس میکشید،
و افکار به آن سوی افق،
آزاد،
در ماورای زمان و فضا،
آغاز به دویدن میکرد.
من خواب دیدم،
در خواب خواب تو را دیدم،
از عشق،
از دست هایت،
از چشم هایت.
اشتیاق قلبهامان را به درخشش در میآورد،
و ما در فضای بی وزنی شناور بودیم،
و زندگی دیگر آن زندگی نبود.
سحرگاه!
هنگامی که با آوای خروسی دوبا ره چشم باز گشودم،
قلبم تو را برای همیشه و تا ابد در خود جای داد،تا زمانی که،
نفسی در من باقی است.
تا زمانی که،
زند گی آخرین نشان را از خود باز میتاباند.
تا زمانی که،
افکار،
قدرت نقاشی تصاویری را از خود نشان میدهد.
چقدر زیباست!
من به خوابی که در خواب دیدهام فکر کردم،
چقدر زیباست!
و قلبم لبخندی را، تا ابد فریاد خواهد زد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر